آغاز عصر بی تفاوتی:
...و آنگاه خورشید سرد شد
من هنوز صدایی می شنوم
صدایی که از سالهای کودکی ام می اید
صدای گم شدن عروسک در دود
صدای مادر که فریاد می زد
صدای غلتیدن توپ رنگی ام در بمب
و صدای نا له پدر که تن را سنگر آوار کرده بود
من این صدای موهوم را
تا روزهای امروز جوانی آورده ام
و گاه کابوسی
مرا از جای می پراند
وتا دور دست خطر ها وخاطره ها می برد
و حالا روز دیگر است
و من شکایت صدای دیروز را
جار میزنم
تا دیگر کسی
برای فردا
نسخه ی چنگ نپیچد
و صدا
نه صدای فرمان آتش
که صدای چلچله وآواز باشد
هم نسلی عزیز تو رو خدا گوش کن
فاش می گوییم از گفته خود دل شادم
بعضی ها هستند به محض اینکه به یه وبلاگ در مورد شهدا بر می خورن سریعاٌ وبلاگ رو می بندند و مثل اون هایی که به بمب ساعتی بر خوردن فرار می کنن وپشت سرشون هم نگاه نمی کنن ولی دو ست عزیز تو این وبلاگ قرار نیست که از اون حرف های همیشگی بزنیم واون جملات کلیشه ای ای بکار ببریم قرار تو این وبلاگ بگیم که
شهدا رفتند تا من و تو آزاد زندگی کنیم نه که الان به سر ولباس مون گیر بدن ...
بیایم بگیم که شهدا با بعضی از این هایی که الان دارن دم از شهادت وجنگ و ایثار میزنن کاملاٌ فرق می کنن....
بیایم بگیم که شهدا هم رو میتونیم بدون چفیه هم تصور کنیم ....
بیایم بگیم که چرا دیگه از اون همه حرمت واحترامی که به شهدا می گذاشتن دیگه خبری نیست...
بیایم بگیم که گوش کردن آهنگ کربلای جبهه ها یادش بخیر امل بازی نیست و....
و از همه مهم تر بگیم اون هایی که خیلی ها راحت دارن از شهدا استفاده ابزاری می کنن بدونند خانواده شهدا دارن از این وضع رنج می برن
دوست عزیز نمی دونم گفته های بالا دغدغت بود یا نه ولی ازت می خوام رو گفته هام یه خورده فکر کنی و از خودت بپرسی آیا این همه فاصله ای که با شهدا داریم درسته
آیا درسته که حاضر نباشیم حتی یک مطلب هم در مورد شهدا بخونیم واین رو هم .نمیدونم این وضعیتی که الان پیش اومده تقصیر کیه نمی دونم تقصیر فیلم سازی بود که فیلمش بیشتر شبیه طنز بود تا روایت جنگ نمی دونم تقصیر اون هایی بود که هر وقت خواستند زندگی نامه یه شهید رو بنویسن حتما باید می نوشتند که اون شهید از خانواده فقیر وساده زیست بود و یا شاید هم تقصیر اون هایی باشه که وقتی می خواستند با یه خانواده شهیدی مصاحبه کنند تا زمانی که همسر شهید چادرش را نمی پوشید دوربینشون را روشن نمی کردند ولی با همه اینها امید وارم که بتونم یه خورده از واقیت ها رو بیان کنم و بگم که بابام هم مثل شماها عاشق چهل ستون وتخت جمشید بود وبه خلیج تا ابد فارس افتخار می کرد بیام بگم که بابام مثل کاوه جنگید تا قصه ی عشق سیاوش زنده بمونه و یا بهتره بگم بابام جنگید تا اروند رود نشه شط العرب. اما این رو هم می خوام بدونی دوست عزیز درسته که شهدا وظیفه شون بود ولی آیا انصافه که نسبت به کسانی که جونشون رو فدای من وتو کردند اینجور فکر کنیم . در سته که وقتی تو خیابون به لباسمون گیر میدن بذاریم تقصیر شهدا . آیا درسته که تو اداره ها از این اتاق به اون اتاق می فرستنمون به شهدا توهین کنیم . آیا درسته که نمی تونی ازدواج کنی چون خونه نداری به شهدا گیر بدیم اما به خدا اونا نرفتند تا الان به لباسمون گیر بدن و تو اداره ها تحویلمون نگیرند وخونه نداشته باشیم .بنظرت چیکار می تونستند بکنن وقتی عراق داشت با سرعت هرچه تمام تر خاک کشورمون رو می گرفت . تو جای اون بودی چی کار میکردی. می جنگیدی یا چمدونات رو می بستی و بی تفاوت از این که زنان و دختران آبادانی وخرمشهری سر پناه ندارند می رفتی خارج از کشور و وقتی که آب ها از آسیاب می افتاد بر میگشتی و می گفتی اونا که جنگیدند چقدر روحیه خشنی داشتند وهزارتا انگ دیگه بهشون می چسپوندی . آره دوست عزیز وقتی که داشتن تو سواحل در یا ها دوش آفتاب می گرفتن جوانانی از همین دیار برای دفاع از کشورشان تو خون خودشان می غلتیدند .
...و اما
یه جایی هشت سال می جنگیدند و ما مهد کودک میرفتیم.می فهمیدیم جنگ است از صدای موشک و اخباری که با ((شنونده گان عزیز)) شروع می شد ونیمکت ها یی که با بچه های جنگ زده قمست می کرد ، می کردیم
و می فهمیدیم در جنگ آدمها می میرند از روی کوچه پس کوچه های شهرمان که هر روز نامشان را عوض می کردند
یکجا پشت خاکریزهای آتش جانپناه می گرفتند و جای دیگر در ما در مهدکودکمان سیب می خوردیم و از روی آتش چهارشنبه سوری می پریدیم و فقط می دانستیم این که پدر نغمه شهید شده اتفاق بزرگی است و حالا نغمه هم مثل من پدر ندارد اما قبلا هم انگار نداشت
نغمه هیچ وقت پدرش را نمی دید و همین طوریها بود که خودش هم نمی فهمید و آنقدر آدمها تبریک می گفتند شهادت پدرش را که انگار اتفاق خوبی است
نغمه سالها بعد دانست که شهادت پدر یعنی چه
وقتی سرو صداها همه خوابید
حجله ها از خیابانهای شهر جمع شدند وقتی خبرها دیگر با ((شنوندگان عزیز)) شروع نمی شد وقتی مارش پیروزی دیگر هر شب از درگاه مسجد محلشان پخش نشد تا احساس غرور کند و وقتی برای آدمهای جنگ هم همه چیز شد ((یادش بخیر)) و شاید بچه های نغمه هم یکروز بفهمند جنگی در کار بوده از روی چند هزار متر بزرگراهی که بین شهیدان قسمت کردند .




