بنام خدا
«سلام
حال همه ی ما خوب است
ولی تو باور مکن »
یادم نمیاد تا حالا برات نامه نوشه باشم ولی این خوب یادم هست که بارها تو تنهایی هام با هات حرف زدم و تو هم گوش می دادی خب بگذریم .امیدوارم که بهتر شده باشی و ازاون سرفه های خشکت دیگه خبری نباشه .اگه حال مامان رو می خوای مامان هم خوبه و لی یه خورده گذر ایام ودوریت زیر چشماش گود کرده و یه قدر هم بگی نگی قدش خمیده و هنوز هم با دیدن عکس هات چشماش بارونی میشه من هم خوبم و دارم الان نامه برات می نویسم .
پدر الا ن 18 سال ندیده مت و قبلن هم ندیده بودمت .نمیدونم اونجا تلوزیون دارین یا نه ولی هرچه هست می خوام بگم که الان تا اون موقع که اینجا بودی خیلی فرق کرده . دیگه کسی به حاج کاظم ها و عباس ها لبخند نمی زنه.دیگه کمتر کسی براش مهمه که عباس چرا سرفه می کنه.راستی اون دوستت بود که همیشه عکس امام تو جیبش بود و می گفتی خیلی نترسه اما حالا دیگه شده یه ترسو و معتاد ، انگل جامعه ؛ نمیدونم باور کنی یا نه اما اون هم کلاسیت بخاطر خماری یک شبش حاظر شد زنش رو به یه مرد غریبه بفروشه . ولی حالا خودت رو ناراحت نکن همه به این حال و روز نیفتاده اند . راستی حسن اون دوستت شده رئیس دانشگاه و خیلی پیشرفت کرده. بابک هم یه NGO واسه خودش راه انداخته و کلی هم برو بیا داره.
بابا می دونی؟! بعضی وقت ها مشکلات و گره هایی هست که فقط با دست های خودت وامیشه . و همت پدرانه می خواد .بابا جون سخته به خدا سخته برات بنویسم چون اینجا اتفاقاتی افتاده که اگه بنویسم می ترسم پستچی نامه رو به دستت نرسونه و تو راه خط خطیش کنه ولی حالا تو فکرش نباش شاید یه روز همه چیز رو نوشتم و نامه ام رو بدست یه پستچی بی سوادی دادم که نتونه بخونتش .بذار بهت بگم اینجا همه , پستچی های بی سواد رو دوست دارن چون نامه شون رو نمی تونه بخونه و راحت حرف هاشون رو می زنن .مامان هم که نمی گذاره همه حرف هام رو بزنم بنده خدا اونم حق داره چون میگه که بابات رو از دست دادم نمی خوام تور هم از دست بدم . بابا جون اینجا زبان ها سرخ است و سر ها سبز نمی مانند.
پدر پدر پدر همه فکر می کنن که تو از من دوری ولی من تو رو تو صورت خودم می بینم و رفتارهات رو تو رفتار های خودم حس می کنم همه فکر می کنن که اگه الان اینجا بودی حرف هایی می زدی که 18 سال پیش می زدی ولی پدر ، کیه که 18 سال تغییر نکنه و چه کسی 18 سال یه آهنگ گوش داده کیه که 18 سال با یه حال هوا بمونه. آره می دونم بعضی ها موندن اما فقط ظاهرشون مونده و اون دل دریائیشون شده یه مرداب که آدم جرات نگاه کردن بهش نداره چه برسه به ... .
البته خیلی ها هم رفتند تو گوشه ای کز کردنند چون دیگه هیچ کس حرف دلشون رو باور نمی کنه دیگه هیچ کس به اسم برادر صداشون نمی زنه دیگه هیچ کس بهشون نمی گه اخوی تا اون هم بگه جان اخوی و این رو هم بگم پدر خیلی ها هم با جبر زمانه تغیر کردند و شدن یه آدم دیگه. بابا سخت مانده ام و نمی دونم اگه تو بودی جزو کدوم دسته شون می شدی ؟
راستی پدر جون اگر گردان بره گروهان برگرده يعنی چی؟!گرگروهان بره دسته برگرده يعنی چی؟دسته بره نفر برگرده يعنی چی؟ ولی این رو می دونم که تو جزیره منجنون گردان رفت و نفر برنگشت ، دلیلش رو نمی دونم ولی این رو رو خوب می دونم که «نغمه»ها دیگه باباشون رو ندیدند
خب بقیه حرف ها رو می زارم برای بعد
دوستت دارم
خداحافظ




