تبليغاتX
بید مجنون
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384

بنام خدا

کاش همه ی حرف هایم می دانستند و درکم می کردند.

                                          

-دستانم زیر چانه هایم ؛ گیچ ومنگ به صفحه ی مانیتور زل زده ام و فکری سخت مرا در خود فرو برده است با وجود اینکه بارها مرا به دنیای دیگر برد باز هم آنقدر مرا غرق خودش کرده است که متوجه صورت بارانیم نیستم تا اورا از مادرم که توان دیدن اشک هایم را ندارد بپوشانم. آژانس شیشه ای در ذهنم مرور می شود ؛ گفته اند یکی از شاه کار های سینمای ایران است . هر بار که می بینمش چند بار حاتمی کیا را در خاطرم می بوسم که تلافی بوسه هایی است که به امثال پدرم در «آژانس شیشه ای» ها کرده است .

 و ای تو دوست عزیز که الان وبلاگم رو می خوانی اگه یک روز حاتمی کیا رو دیدی پیام من رو بهش برسون و بگو که یه بچه شهید دوستت داره.

(صحنه ای از فیلم آژانس شیشه ای)- یکی از خانم هایی که گروگان گرفته شده گفت:شما    مقاصد تون سیاسیه و ما رو ملعبه ی دست خودتون قرار دادین، کیه که نمی دونه شما ها به اندازه کافی از این جنگ غنائم بردید یخچال, کولر, تلوزیون, بلیط هواپیما, حق تحصیل دانشگاه و هزار چیز دیگه- اما نمی دانم منظور آن زن  از هزار چیز دیگر چه بود, شاید هم منظورش ترکش ها بود نه؟! یا شاید غنائم بی پنا... و گز کردن خیابان ها و هر خیابان به نام شهیدی جالبه نه؟!  شاید اون همکلاسیم که گفت شما ها دیگه مشکلی ندارین و دارن بهتون می رسن  نمی دونه  کولر , یخچال ,سهمیه دانشگاه هزار چیز دگه برام مهم نبود وقتی که بهم گفتند: بابات رو هیچ وقت دیگه نمی ببینی چون رفته پیش خدا آخه یه بچه 6 ساله چطور باید می فهمید که خدا کدوم وره یا  اینکه باباش رفت تا کشورش بمونه مگه زمین هم می تونه فرار کنه . .نمی دونم کی بهت گفته که بعد از جنگ به ما کولر دادند یخچال دادند  ولی بذار بهت بگم که مامانم دیگه موندن تو این دنیا براش ارزشی نداشت وقتی 7 سال بعد از جنگ و بعد از کلی انتظار  بهش گفتند که این دوتا استخون سرد همون ... .

اگه حرف هام به دلتون نشست نامه ای رو که پایین  به پدرم  نوشتم رو از دست ندین

 

 

منو تو بهتر شدن وبلاگ کمک کنید .شما هم می تونین حرف های دلتون رو بگین و روی تنه ی بید مجنون بنویسید 

navid_parsa1987@yahoo.com

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 10:27 | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم بهمن 1384

به بهانه محرم ...

... به چه مشغولید؟ چرا سخن نمی گویید ؟به جای این همه مدح وثنا و نوحه وسینه زنی چرا زبان مرا در میان مردم بسته اید؟ همه آثار لامارتین عاشق پیشه ی فرانسوی را می توانند به فارسی بخواند ، چه می گویم ؟همه ترانه های بلیتیس ، زن بدکاره ی یونان قدیم را در زیبا ترین کلمات ، می خواند و سخنان علی را ، یک خطبه را نمی تواند.

توده مردم ما که همه عمر با عشق به ائمه شیعه زیسته اند و در مصیبتشان گریسته اند ام آنها را از روی " شمار ریفشان " تشخیص می دهند

این است که ژاندارک دختری که برای باز گشت سلطنت قیام کرد قرن ها است به مردم روشنفکر و بیدار و پیشرفته ی فرانسه الهام آزادی و فداکاری و احساس انقلابی و حماسی می بخشد و زینب که رسالت حسین را بر دست های "علی" خویش گرفته است و ادامه نهضت کربلا علیه نظام جنایت و دروغ و وحشت است در میان ملت ما " خواهر نوحه گری شده است که باید بر او نوحه خواند ".

اگر این زن با تمام وجودش ، می گرید و نام فاطمه و یاد زینب آتش در استخوانش می زند و اگر بداند که "می ارزد" و "به کار می آید"، عاشقانه جانش را می بخشد، اما این دو را نمی شناسد و یک جمله از سخنانشان را نمی داند و یک خط از شرح حالشان نخوانده است و فاطمه را فقط کنار در خانه اش ، در لحظه ای که در به پهلویش می خورد ، بیاد می آورد و زینب را در ساعتی که از خیمه به سراغ شهیدی بیرون می پرد ، و فقط از صبح عاشورا ، تا ظهر عاشورا از او خبر دارد و از عصر عاشورا دیگر برای همیشه گمش می کند ، و درست از روزی کار زینب و رسالت بزرگش - که وارث حسین است ، آغاز می شود، آگاهی او از زینب پایان می یابد، مقصر کیست؟

به نظ شما مقصر کیست؟

* وام گرفته از کتاب فاصمه فاطمه است دکتر شریعتی

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 9:27 | | لینک به این مطلب