تبليغاتX
بید مجنون
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
باراله ها بار سفر را بر من آسان گردان

باراله ها بار سفر را بر من آسان گردان

.اگه خدا بخواد پس فردا قراره کوله پشتیم رو بزنم پشت کولم و به تنهایی(طفلکی نوید خیلی تنهاست) یه ایران گردی کوچولو رو تجربه کنم .شاید (البته فقط شاید)توی این مدت پست جدید نگذارم(شاید هم به یه سوژ جالب بر خوردم و زیر قولم زدم ) .اما منتظر عکس های سفرم که شاید هر روز یا هم هر چند روز یک بار به روز می شن باشید . راستی اگه ابر و باد و مه خورشید وفلک گذاشتن ومسافرت بهم چسبید وقتی برگشتم یه سفرنامه توپ می گذارم.سفر خوشی رو برا خودم آرزو می کنم .

پ.ن1: یکی از دلایل مسافرتم(البته نمی تونه دلیل اصلیش باشه ها ) دیدن بعضی از دوستامه چه اونایی که قبلن با هم دوست بودیم چه اونایی که همین جا توی همین وبلاگ با هاشون آشنا شدم و دوستشون دارم . امید ورام که بتونم همشون رو ببینم.

 

پ.ن2: توی سفرم یه هر زحمتی که شده به وبلاگم سر میزنم ونظرات ویاداشت های صمیمانه تون رو چک می کنم .پس نگین تو مسافرته نمی خوندشون(می تونینن امتحان کنین)

 

پ.ن3: ببخشید که مطلبم خیلی پرانتزی شد

 

چهارم تیر برام روز مهمیه چون یه مرد خسته برای همیشه از زندگیم وجودش خالی شد .چون چهار تیر هیجده همین سالمرگ پدرمه (برای اینکه بدونین چی می گم به یه پست قبل مراجعه کنید)....

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 10:57 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385
مرغ خسته پر کشید افق روشن رو دید

می دونم که ۱۲ روز دیگه تا چهارم تیر مونده اما می خوام برم مسافرت گفتم شاید وقت نشه . به همین خاطر اومدم یه خورده زود تر این پست رو گذاشتم:

 

 مرغ خسته پر کشید افق روشن رودید

 

۴ تیر ۱۳۶۷

هوا گرم بود مثل روز های قبل ،مثل پارسال ، اما یه هرم عجیبی داشت و سوزشش رو نمی شد تحمل کرد . باد نخل ها را  می رقصاند و صدای شیون می دادند. نبی بی تابی می کرد وقصد آرام شدن نداشت . رادیوی مسی توی طاقچه با پخش مارش نظامی   جنگ رو یاد آوری می کرد و  صد ها کیلومتر آن طرف تر مردی ملول توان قدم برداشتن نداشت و از درد به خود می پیچید .

 

۲۷ تیر ۱۳۶۷    

 امضای قطعنامه 898 شورای امنیت و پایان جنگی۸  ساله .                                   

صدای خش خش درختان لیمو خبر آمدن پاییز را می دادند.خبر پاییزی زرد و بی امید. روز ها می گذشت و حالاصدای ناودان  آمدن زمستان بی رمق یاد آوری می کرد ، صدای لرزان ناودن قطع شده بوده و رادیو مسی  توی طاقچه داشت می خواند اما این بار یا مقلب القلوب نه مارش نظامی و این نشانه سال نو بود ونبود جنگ. ماهی قرمز تنگ مثل پارسال یا سال های قبل نمی رقصید وسبزه های قد خمیده هوس روبان سیاه کرده بودند  . نبی یک سال نمیه هم همرا ه مادر کنار سفره نشسته بودند وکسی نبود قران بخواند ، قران خاک گرفته بود .حالا یک سال گذشته بود اما خبری از چرخیدن کلید توی قفل در نبود و پوتینی کنار در جفت نشد .

 

۱۱ بهمن ۱۳۷۳                                                                                                             نبی هفت ساله هر روز از  دبستان که بر می گشت چند دقیقه به یک آگهی ترحیم که روی دیوار مدرسه شا ن نسب شده بود خیره می شد و بغض می کرد     

 

مرگ پایان کبوتر نیست

                                                                                                                             از

ازکلیه عزیزانی که در مراسم تشعیع و تدفین شهید عباس بهرامی ..."    

                                   

کلمات آگهی حفظش شده بود اما باز هم  هر بار می ایستاد  و می خواند و باور نمی کرد که اون دوتا استخوان سرد و پلاکی رنگ پریده ... .    

    

                                   

۴ تیر ۱۳۸۵

الان 18 سال از اون روز می گذرد اما هیچ کدام از تقویم های نبی صفحه 4 تیر رو ندارند. چون 4 تیر نبود پدر براش یاد آوری میکنه.چون 4 تیر  دلش رو می لرزونه. چون مردی که 4 تیر 67  از درد به خود می پیچید پدر نبی بود و دیگه هیچ  وقت بر نگشت

 

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 19:33 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385
شاید فردا دیر باشه.

شاید فردا دیر باشه.

توی نوشته های پاین سعی در بزرگ نمایی ندارم فقط یه گزارش واقی از یه حادثه است .


بر اثر رانش زمین یا شاید هم سهل انگاری چاه گاز دچار آسیب می شه .گاز خودش رو به سطح زمین می رسونه و با یه جرقه توی یک چشم به هم زدن شعله های سرخ آتش به هوا می رن . آتش نشان ها تمام تلاش خودشون رو می کنن اما تلاششون کار ساز نیست . در خواست کمک می کنن و آتش نشان های شهرستان های اطراف با سرعت هر چه تمام تر خودشون رو به محل حادثه می رسونن اما از از دست اون ها هم کاری بر نمی آد .قضیه جدی و جدی تر می شه تا اونجایی که درخواست کمک از روسیه می کنن

هنوز چاه داره توی آتش می سوزه و هر لحظه اتنظار انفجار میره یه انفجار بزرگ که نیمی از شهر رو زیررو می کنه .فعلا تنها کاری که از دست آتش نشان بر می آد اینه که به صورت شبانه روزی خروجی چاه رو با آب خنک نگه دارن تا احتمال بروز انفجار رو کاهش بدن . راستی اعلام کردن که اگه چاه بخواد همین طور بسوزه باید 12 سال طول بکشه تا گازش تموم بشه . نمی دونم می خوان چی کار کننن شاید هم شهر رو تخلیه کنن . فعلان چیزی به نظرم نمی رسه . فقط اگه یه روز توی اخبار اعلام کرد:" شهر جم واقع در استان بوشهر بر اثر انفجار چاه گاز با خاک یکسان شد" تعجب نکنین و بدونین که یه وبلاگ نویس دیگه برای همیشه نمی نویسه.

پ-ن ) متاسفانه نیر های ویژه مانع از عکس برداریم شدن وگرنه دوست داشتم شما هم ببینین که چطور داره به شعاع 50 متر از زیر زمین آتش بیرون می آد وکاری از دست کسی بر    نمی آد

شاید گزارشم رو ادامه بدم شاید هم وقت نشد دیگه

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 17:18 | | لینک به این مطلب
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385
درخت و کودکان
ترانه ای ضد جنگ

کودکان و درختان

در پهنه ی جهان

انسان برای کشتن انسان

تا جبهه می رود

انسان برای کشتن انسان

تشویق می شود!

در جبهه های جنگ

کشتار می کنند

یا کشته می شوند

تابوت صد هزار جوان را

پیران داغدار

با چشم اشکبار

بر دوش می کشند

در خاک می نهند

.....آن گاه، کودکان را

تعلیم می دهند:

یک شاخه از درخت نباید بشکند

 

( فریدون مشیری)

 

 

۲)

هنوز مثل یه کابوس بعضی شب ها همراهیم می کنه و وقتی از خواب می پرم صورتم خیسه و نفسم بریده بریده است .گاهی وقت ها هم توی بیداری گوشه ای می شینم یاد اون روز لعنتی می افقتم . تمام اطاق ها دود گرفته بود وآتش هم مثل یه دیو نارنجی خود نمایی می کرد . بله خونه داشت جلوی چشم من و مادرم می سوخت و بدون اینکه بتونیم کار کنیم داشتیم نگاه می کردیم . مادرم هم ترسیده بود و منو توی آغوشش می فشرد و داد می زد نوید کو نوید توی خونه است .نویدم سوخت .من هم دست دور گردن مادرم حلقه زده بودم و هراسان به صورت خیسش نگاه می کردم .10ساله از اون روز لعنتی می گذره. خونه رو رنگ زدیم ،تلوزیون بزرگترش خریدیم ،کمد ها و وسایل خونه رو عوض کردیم. اما یه چیز هایی اون روز سوختن که هیچ وقت نتونستیم براش جایگزین پیدا کنیم .بله اون روز نصف عکس های بابام سوخت اون روز لباس هایی بابام که هنوز اتو شون خراب نشده بود سوخت، اون روز نامه های بابام که توی جنگ نوشته بود و از دلتنگی هاش گفته بود سوخت. و هنوز هم گاهی وقت ها که آلبوم قدیمی رو ورق می زنم گوشه عکس ها که سوخته ان بهم دهن کجی می کنن و اون روز تلخ رو یادم می ارن.

 

۳) بدون شرح

            

عکس

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 19:40 | | لینک به این مطلب
جمعه پنجم خرداد 1385
سیاوش عاشق

 

«این داستان واقعی است»

هرم شرجی طاقت همه رو بریده بود. بلند گوی روی ماشین که رنگش آدم رو یاد کویر می انداخت داشت آهنگ پخش می کرد و پشت سر ماشین هم یه مینی بوس بود که جمعیت دور و برش حلقه زده بودند و از  هر پنجره اش دوتا دست اومده بود بیرون و دستای دیگه لمسش می کردند شاید هم داشتند خدا حافظی میکردند . هرکسی یه حالتی داشت یکی بغض کرده بود . یکی می خندید و یکی راحت روی صندلی لم داده بود و ((الهی رب به رضائک وطاعتاً به امرک ... وبعد فال حافظ)).             . سیاوش عاشق داشت از پنجره مینی بوس به بیرون نگاه می کرد و خاطرات گذشته اش رو مرور می‏کرد شاید این آخرین بار بود که بلوط پیر امام زاده رو می دید.بلوطی که اولین بار نغمه رو زیر سایه اش دید وعاشق شد. توی همین فکر ها بود که صدای آرامی گوشش رو نوارزش کرد.             .                   نغمه:سیاوش .سیاوش                                                                                                   .

سیاوش :.هیچ معلومه کجایی                                                                        نغمه:مدرسه بودم نتونستم بیام                                                                              نغمه:بیا سیاوش این تیکه پارچه رو بگیر اگه رفتی خط مقدم توی زمین چالش کن                         سیاوش :حالا این چی هست؟                                      .                                                   نغمه:راستش رو بخوای چیزی نداشتم بفرستم جنگ ، قسمتی از موهام رو لای پارچه گره زدم  اگه رفتی خط مقدم خاکش کن.

سیاوش :راستی نغمه جان اگه خدا خواست یک ماه دیگه که برگشتم همراه خانواده میایم  خوستگاری

نغمه زیر چادر گلدارش قایم شد

باصدای ارامی گفت :منتظر اومنت می مونم سیاوش

 مینی بوس  حرکت کرد و ماشین جلوی هنوز داشت آهنگ «هر که دارد حوس کربلا بسمه الله» پخش می کرد         

یک هفته گذشت اما سیاوش نتونست موهای نغمه رو چال کنه چون نرسیده به خط مقدم موهای طلایی نغمه  با خون سیاوش سرخ شد

 

 

 

ن پ ۱:ببخشید دیگه عکس با موبایل بهتر از این نمی شمیشه .

نخلی که افتاد

 

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 19:39 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوم خرداد 1385
روزهایی برای تمام تاریخ
چند روز سرخ.چند سال .چند ماه خونین گذشته از آزادی شهر خون که خونیین شهر بود و خرمشهر شد؟

چند سال فراموشی گذشته از روز های یاد ؟از روز های عطش و عشق وعاطفه ؟چند روز .چند ماه از یاد و برباد ؟

حالا از سوم خرداد ۶۱ آن قدر گذشته که بشود گفت خیلی .آنقدر که دل خیلی ها تنگ شده باشد برای روز های خوب ایمان . روز هایی برای تمام تاریخ.

 

پ.ن ۱: این هم عکس هایی که قولش داده بودم

امید وارم براتون جالب باشه  و به این عکاس تازه کار خرده نگیرید

 

عکس 1   عکس2     عکس 3      عکس 4

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 20:5 | | لینک به این مطلب