پس تا کار به جای باریک تر نکشید : کات
پ ن ۱: این هم مطلب ضد جنگم توی اوهام هفتگی
پ.ن : مامانم می گه خب حالت خوب نیست برو مسافرت ...
دارم میرم تهران . دفتر چلچراغ و دیدن بعضی از دوستام .دوست هایی که خیلی دوستشون دارم .چه اونایی که قبلا با هم بودیم چه اون هایی که همین جا توی همین وبلاگ با هاشون دوست شدم .
خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است
آری از خون پهنه برزن ومیدان سرخ است
ده به ده پرچم خشم است که بر می خیزد
مزرعه زرد و چپر سبز وبیابان سرخ است
تا گل خونی فریاد در این باغستان
ساقه از ضربه شلاق زمستان سرخ است
وحشتی نیست از انبوه مسلسل داران
تا در این دشت غرور کینه داران سرخ است
روسیاه است اگر این شب مردم کش بد
تا دم صبح وطن سینه یاران سرخ است
با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است
ای مسلط دست از خون شهیدان سرخ است
پ.ن:
می دونم تصوریر پایین حالت رو بهم می زنه.اما باور کن حال و روزم بهتر از این آدم ها نیست ....
فقط با هزاران گریه می خندم باز ....
ای خدا ...توی دنیا به این بزرگی یکی پیدا نمی شه که بتونه به من کمک کنه ؟؟؟؟؟؟
آهان .چه مرگیمه ؟
مگه برا کسی هم فرقی میکنه ؟
اصلا بی خیالش .
چه خبر؟ خوبی ؟ من هم خوبم...


این همه جنگ وخون ریزی برای چه تا حالا از خود پرسیده ایم کدامین حیوان درنده می خواهد به ماها حمله کند که سالانه میلیارد ها دلار خرج خرید و ساخت سلاح و تسلیهات نظامی می کنیم.چه می خواهیم بکنیم کجا را می خواهیم تسخیر ، به چه قیمتی هزارن نفر را بی پناه می کنیم و بعد دم از حقوق بشر و انسان دوستی می زنیم . آنقدر غرق جنگ و جنگ دوستی شده ایم که کارتن هایی به خورد کودکان مان می دهیم که پر است از صحنه های جنگ و خون ریزی.تا حالا سری به کلکسیون بازی های کامپیوتری برادرکوچکترتان زده اید کدامشان خالی از جنگ و خون ریزی است کدامشان از خشونت و انسان کشی به دور است .میزنیم ، می کشیم ویران می کنیم بعد بلند داد میزیم آتش بس و خود را بی خیالی می گیریم و انگار که نه انگار جنگی در کار بوده است اما نه! .. برای آن ویتنامی که تمام خانوده اش را با رگبار درو کردند آتش بسی وجود ندارد ،برای آن جانباز شیمیایی که شب را با خس خس سینه به صبح می رساند آتش بس چه معنا دارد ؟ . برای مادرم که تمام تنهایی هایش را با قاب عکس پدرم پر می کند آتش بسی وجود ندارد. برای من وامثال من که در حسرت آغوش گرم پدر گیس سفید می کنیم آتش بس واژه ایست بی معنا . پس به امید روزی که جهان خالی از جنگ و خونریزی باشد و که کوکانمان بدون ترس از کشته شدن پدرانشان شب سر بر بالشت بگذارند و بدون دغدغه ستاره های درخشان را بشمارند .و به امید روزی که بر دیوار هایمان شعار های ضد جنگ بنویسم نه جنگ جنگ تا پیروزی
این پستم یه خورده طولانی شد اما سعی کن بخونیش چون زنگ خطریه برا بقیه .
از بالا نامه* آمده بود که بیرون از شهر یه عده کشت خشخاش دارن و باید از کشتش جلوگیری بشه .عموم نمی خواست در گیری بشه. آرام رفت بهشون تذکر داد که دستور آمده که باید کشت رو متوقف کنید اما گوششون بده کار نبود و اونا حرف خودشون می زدند . یک ماه از نامه گذشت یه نامه تند و تیز تر عطف آن نامه آمد. راهی نبود جز متوصل شدن به خشونت اما باز هم عموم این راه رو دوست نداشت و دیر تر از همه رفت و وقتی رسید دید یک نفر کشته شده دلش لرزید چون عاقبت خوشی برای این ماجرا نمی دونست . 25 سال از آن روز نحص گذشت . اما اون ها هنوز کینه به دل داشتند
عموم دل تنگ شده بود دل تنگ برادرش که سال 67 توی جزیره مجنون شهید شد .شب های جمعه میرفت کنار برادر و آرام اشک می ریخت ودرد دل می کرد واز دل تنگی هاش می گفت واز تنهایش حرف میزد .اون شب بیشتر گریه کرد بی تاب بود و دلش نمی خواست از برادش جدا بشه. برای برگشت به خونه باید از یه باغ عبور می کرد یه باغ تاریک وسیاه .به وسط های باغ نرسیده بود که صدای رگبار سه تا اسلحه سکوت باغ رو شکستند .عموم قوی بود اما بیشتر از یک ربع دوام نیاورد ،گلوله ای که به شش هاش خورده بود کار خودش رو کرد وعمو برا همیشه من رو تنها گذاشت و رفت .عمویی که تا 10 سالکی پدر صداش می زدم.عمویی که برام مثل پدر بود .
الان دوسال از اون شب زشت و گرم تابستانی می گذره اما کسی نیست به من بگه چرا عموم کشته شد .مگر عموم از بالا دستور نداشت .مگر عموم بخاطر جلوگیری از کشت خشخاش اونجا رفت اون هم بعد از درگیری .مگه پدرم شهید نشد که من وبقیه اعضا خانوادم امینیت داشته باشیم؟ پس کو امنیت ؟ کو ؟ چرا کسی به فکر دستگیری ومجازات قاتلان عموم نیست ؟
چرا؟
پ ن : قرار بود که دیگه تند وتیز ننویسم اما اگر شما دختر 5 ساله عموم که شب حادثه همراه
پدرش بود و هنوز داره برا باباش خوراکی قایم می کنه که یه روزی بهش بده می دید .اگه شما زن عموم که ناباورانه در غم عزیزش نشسته و گیس سفید می کنه رو میدید . اگر شما عمو هام که به خاطر مرگ دو برادر قدشان خمیده و هنوز عزا دارند رو می دیدید خیلی بشتر از اینها عقد های دلتان رو فریاد می زدید .
پ ن 2:به امید روزی که واقعیت ها آشکار بشه وهمه بدانند که خانواده شهید خیلی وقت هست که از یاد ها رفته اند که مثال بالا نمونه آشکاری از این ادعاست
پ ن۳) شب حادثه هم زن عموم و هم دوتا دختر 5 ساله و 7 ساله همراش بود.
پ ن:۴) امید وارم که این قطعه متن قطع متنم نکند
پ ن ۵ ) *لازمه توضیح بدم عموم فرمان سپاه شهرستان کنگان که یکی از شهرستان های استان یوشهر بوده منظورم هم از "بالا دستور دادن" سپاه استان بود
خبر مهم : بلاخره اولین شماره چلچراغ خوانندگان منتشر شد
بعضی از قسمت های قانون اساسی مون که می خونم به این فکر می افتم که واقعا اینجای قانون مشکل داره ؟یا خیری توی کاره من نمیدونم. مثلا ماده 220 قانون مجازات اسلامی نوشته :((پدر یا جد پدری که فرزند خود را بکشد قصاص نمی شود و به پرداخت دیه قتل به ورثه مقتول و تعزیر محکوم خواهد شد)) بله متاسفانه برخی از پدرها (به خدا شرمم می گیرد که به این حیوانات درنده نام مقدس پدر بگذارم ) با تکیه بر همین ماده و به دلیل مسائل اخلاقی دست به کشتن فرزندانشان می زنند.جالب اینجاست که بعد سرشان را بالا می گیرند و این کار را نشانه مردانگی و حفظ آبرو می داند . به خدا خنده دار است . جمع کنید این خزعبلات را،کدامین حفظ آبرو .بخدا شما ها از عرب هایی که دخترانشان را زنده به گور می کردند هم پست ترید .دخترت را می کشی بعد می گوی با پسر غریبه رابطه داشته است؟.قاتل پست ، هیچ کجای دین و آیینت ننوشته است که کشتن یک انسان از بد ترین گنا هاست .ننوشته است که با فرزندانتان با محبت و ملایمت رفتار کن .اما تو به خاطر چنین مساله قابل حل ومذاکره ای یا فرزندت را می کشی یا آنقدر سر کوفتش می زنی که دست به خود کشی میزند .می دانم سخت است دخترت تا دیر وقت بیرون باشد .می دانم تحمل این را نداری که دخترت با غریبه ای رابط داشته باشد اما تو این حق را نداری حق زنده ماندن و زندگی کردن را از انسانی دیگر سلب کنی حتی آن انسان فرزندت باشد و این را بدان که کارت نه مردانگی است و نه شجاعت بلکه این عذر بد تر از گناه است.این کارت دیوانگی محض است.
پ .ن ) شاید بعضی از عزیزان ابرو هاشون رو به هم نزدیک کنند وبگویند که چرا نوک پیکان را به طرف دختر ها گرفتهام.بله متاسفانه در این میان دختر ها بیشتر مورد آزار قرار می گیرند .تا حالا دیده اید که کسی پسرش رو به خاطر رابطه با یک دختری غریبه از خانه بیرون کند چه برسه به ....
پ.ن:دیروز که این کنده سوخته درخت رو دیدم که کنارش جوانه زده یه جور هایی به زندگی امید وار شدم.عکسش گرفتم گفتم شما هم ببینید بد نیست

۱-دیشب اخبار از تلوزیون اعلام کرد : جلسه دادگاهی صدام 24 مهر می باشد
خدایا تا اون روز زنده هستم ؟
۲-دبستان که بودم اول تابستون که می شد .به مامانم می گفتم: مامان خودمون هم میریم مسافرت؟ .مامانم با یه حسی که الان می دونم بهش می گن بغض می گفت : عزیزم خودمون هم می ریم .خلاصه تا آخر تابستون این سئوال جواب ها ادامه داشت تا اینکه مدرسه باز می شد ما هم پامون رو از بوشهر بیرون نمی گذاشتیم .راستش اون روز ها نمی دونستم که چرا مامانم اینطوری می گه و این جواب رو بهم میده. گذشت تا این که بزرگتر شدم و مشکلاتی رو که مادرم با هاشون دست وپنچه نرم می کرد رو بهتر درک کردم .دیگه تا بستون ها به مادرم گیر نمی دادم که ما هم بریم مسافرت .چون دیگه می دونستم که توی جامعه و عرف ما هنوز جا نیفتاده که یه زن تنها، دست بچه اش رو بگیره و بره مسافرت.چون توی جامعه ما خانواده ای که مرد نداره از همه چیز محرومه و باید قید خیلی چیز ها رو بزنه .چون توی جامعه ما زن و مرد با هم مساوی نیستند پس من و مادرم هم باید تاوان این عدم تساوی رو پس می دادیم.شاید طرح پایین در نگاه اول به این مطلبم ربطی نداشته باشد .اما اگر این تساوی همیشه درست در جامعه ما هم برقرار بود من و امثالم در کوکی از خیلی چیز ها محروم نبودیم...
پ.ن : می دونم حرف هام خیلی تکراری بود اما چیکارش می شه کرد تابستونه وفصل مسافرت

وطن قربون بوی کاه گل هاتم .انگار همین دیروز بود که نوشتم : "اگه خدا بخواد قراره کوله پشتیم رو بزنم پشت کولم یه ایران گردی کوچولو رو تجربه کنم".
اما با یه حساب سر انگشتی می بینم که 42 روزه از خونه دور بودم .آخ که چقدر دلم واسه مامانم ، اطاقم ،کامپوترم و آرشیو چلچراغم تنگ شده بود .




