ماهی فروش پیر ماهی هایش را همچون سربازان پیاده نظام صف داده بود و دستان خیسش که بوی ماهی می داد با دشداشه اش خشک کرد. زلیخا زنبیل به دست درازای خیابان را گز می کرد. زنبیلش پر از میوه بود و چند شاخه ریحان از آن سر بیرون آروده بود که با هر قدمی که زلیخا بر میداشت موجی در اندم خود می انداختند.
نغمه، شادمان و غرق در رویاهای کودکانه اش مشمای سفیدی در دست داشت که چند دفتر و مداد نو در آن خودنمایی می کرد.
فردا روز آغاز مدرسه بود. اول مهر. شهر شلوغ بود اما ساکت. ساکت و آرام. فقط از انتهای خیابان صدای خرما فروشی می آمد که باید تا ظهر خرماهایش را می فروخت.
شاید این آرامش، آرامش قبل از طوفان بود. همه بی خبر از فرداهایی که در انتظارشان نشسته است. ماهی فروش نمی دانست که فردا لنجش خواهد سوخت. زلیخا نمی دانست سیب های سرخ زنبیلش روی آسفالت غلت خواهند خورد و نغمه بی خبر از مشق شبی که قرار است فرداها صفحه های دفترش را سیاه کند و خرما فروش نمی دانست این آخرین سبد خرمایی است که خواهد فروخت . چون نخل سر جدا دیگر خرما نمی دهد.
طوفان شروع شد. لنج سوخت. سیب سرخی غلتان غلتان روی آسفالت رفت تا زیر چکمه ای له شد. طوفان شروع شده بود. طوفانی هشت ساله که خانه هایمان را بر سرمان آوار و کودکانمان را بیتیم و بی عروسک و توپ رنگی کرد.
31 شهریور ماه ناخواسته وارد جنگی شدیم که بعدها ما را به آغاز و پیشبرد و رواج آن متهم کردند. جنگی ناخواسته که بعدها با استفاده از آن به جوانانی که با کمترین امکانات از خانه، دین و شرفشان دفاع کردند، انگ تروریست و روحیه جنگ پرور زدن. جنگی که تا هنوز ادامه دارد و ادامه خواهد داشت.
ادامه خواهد داشت تا زمانی که آخرین مین در خاک شلمچه باشد. خاکی که با آن خشت خانه هایمان را ساختیم تا زمانی که من و امثال من زنده باشیم و روزها در حسرت دیدن پدر به شب برسانیم. تا زمانی که خاک سیاه جبهه های جنوب پذیرای استخوان های سرد عزیزانمان باشد.
آمده ام خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
پی پرده
بی پنجره
بی در
بی دیوار
هی بخند
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده من نوزده ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
نه پدرجان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام وآینه
از نو برایت می نویسم
*بنام خدا
هیجده سال از تنهایی ام طی شد، اما هنوز در خیالم کودکی بیش نیستم ، کودکی که در بین ماسه بادی ساحل بوشهر به دنبال گوش ماهی خود می گردد
...هیجده سال تنهایی ام در جستجوی این گوش ماهی گذشت و من همان کودکم
آیا تنهایی ام صد ساله خواهد شد
...**
نوید در طفولیت


بقیه عکس هام رو توی ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب

دلم برا ی کلاس
30 نفره مون توی دبستان(( میرزای شیرازی)) تنگ شده. برای بوی پاک کن نو ، بوی کتاب فارسی ، برای ((ها)) کردن دستانم توی صبح های سرد زمستان و آهنگ جدول ضرب... دوست دارم یک بار دیگه اون کوله ام رو که عکس تام و جری روش بود ، پشت کول بزنم و توی کوچه های شرجی خورده مثل باد بدوم تا به زنگ صف برسم ...دوست دارم یک بار دیگه اضطراب ناخن های بلند روز شنبه و خط کش 20 سانتی ناظم مدرسه با اون عینک ته استکانیش رو تجربه کنم ... دلم برای خیلی چیز های که نمی دانم لای کدام دفتر و کتاب جا گذاشتم شان تنگ شده . کاش می شد فقط یک بار روی نیمکت آخر کلاس کنار حمید و یونس بشینم و به تیک عصبیه معلم کلاس چهارم بخندم و آنقدر بخندم که صدای قهقه ام گوش ناظم اخمو را کر کند ...فقط دوست دارم یک بار دیگه(( باز باران با ترانه
با گهر های فراون ))
مشق شبم باشه .... باز روی نیمکت شکسته توی حیاط مدرسه بشینم ، سیب سرخ گاز بزنم و با انگشتانم روز های هفته رو بشمارم تا ببینم تا جمعه چند روز باقیست
7
روز دیگر تا اول مهر نمانده اگه کتاب های ابتدایی رو ورق بزنید دیگه نه اثری از کبری هست ونه گاو مشتی حسین، نمی دانم شاید گرگ ها خود مشتی حسین را هم خورده باشند... دیگر مردی نیست که توی باران بیاد چون بارانی نمی اید که آن مرد در باران بیاید و اکرم وقتی به آسمان خیره می شود دیگر ماه را توی آسمان نمی بیند باز هم نمی دانم ، شاید هنوز ماه پشت ابر باقی مانده باشد مثل گل ژاله که هنوز پژمده است ...این ها حرف های دلم بود نه گلایه و شکایه از تغییر کتاب فارسی
...
پ .ن :میگم که به یه چیز با ارزش که کلمه گنج براش کم باشه چی باید گفت؟ من به همون دست پیدا کردم .همون که کلمه گنج براش کوچیکه ... .امید وارم تواناییش رو داشته باشم و بتونم براتون ازش بنویسم از گنجی که مدت ها توی خونه مون بوده اما توانایی نزدیک شدن بهش رو نداشتم ... از هانی عزیز هم ممنون که تشویقم کرد بهش دست بزنم....
از همه عزیزانی که توی این مدت این پست تکراری رو تحمل کردند عذر می خوام
... از کامنت های صمیمانه تون هم ممنون...کاش بتونم محبتتون رو جبران کنم...

بعد از دو هفته ، دیروز رفتم به جنت الشهدا
. پدرم دوستی جدید پیدا کرده بود، دوستی که تا دیروز جانباز بود اما حالا شهید... دوستی که تا دیروز مثل من و تو کنار خانواده اش زندگی می کرد اما حالا اسیر دست خاک... دوستی که به غیر از خود و خدایش کس دیگری نمی دانست که با چه زجری سیاهی شب را به سپیدی صبح گره می زد ... شب های سیاه همراه با سوزش سینه که ناشی از شیمایی شدن دوران جنگ بود... صرفه ، درد ، خون ریزی ، سرم گیج میرود نمی توانم صحنه را بهتر توصیف کنم...صدای اس ام اس گیجم می کند
((حاج علی رادمنش هم به جمع یارانش پیوست ))...به پایان آمدیم دفتر حکایت هم چنان باقی است
مطمئنن حاج علی اولین وآخرین نفر از این قافله نیست
... شاید تویی که الان این نوشته را می خوانی حاج علی را نشناسی ، چون نه بزرگراهی به نامش هست و نه عکسش تیتر روز نامه ای ... اما مطمئنم قدردان سال های سخت زندگیش که بدون هیچ مزد و منتی سپری کرد هستیروحش شاد



