گاهی SMS ها خشکند وتکان دهنده ،آنقدر موازیند که هر چه تکرارشان کنیم به ذهنمان نزدیک نمی شوند تا آفکار آشفته مان را قطع کنند.
درست 12 ماه پیش در چنین رزو هایی چنین برایم نوشتند
((جسم شاعر گندم و گیلاس، دیگر در بین ما نیست))
این پنج شنبه قرار است باری دگر در کنار مزارش جمع شویم و اولین یادواره اش را برگزار کنیم .

زمان : ۲ آذزماه ۱۳۸۵
مکان: بوشهر – امازاده عبدالمهین
پ ن:منتظر گزارش ویژه و عکس های مراسم اولین سالگرد منوچهر آتشی باشید
باعث اشک ریختن تو نمی شود.
اما این بار وضع فرق می کند
دلم می لرزد و خوشحالم از اینکه امروز ...دعاها و نفرین های شبانه و چند ساله ی من و مادرم به بار نشسته است
صدام حسین اعدام می شود ...
خبر کوتاه است ومختصر اما به وسعت دنیا برای من ارزش دارد..
دلشوره دارم ... باز هم می ترسم ...ترس از لغو حکم ....


حلبچه ۲۵ اسفند ۱۳۶۶

حلبچه ۲۵ اسفند ۱۳۶۶

حلبچه ۲۵ اسفند ۱۳۶۶
شنیده ام که اگه تو سرعت بالا تصادف کنی مرگ لحظه ایه و درد نداره ، چشمام می بندم و پام رو تا آخر روی پدال گاز فشار می دم ...زوزه ی باد نمی گذاره چشمام بسته بمونه...دعای مادم رو به یاد میارم، دعایی که صبح می خواستم از خونه بزنم بیرون زمزمه می کرد.پاهام سست می شه و عقربه های کیلومتر شمار به آرامی به عقب بر می گرده ...به خودم میام می بینم وسط یه بیابونم...ماشن زیر پاهام خاموش می شه ...
دکمه play ضبط رو می زنم
((آدم ها از آدم ها زود سیر می شن
آدم ها از آدم ها دلگیر می شن))
دور میزنم بر می گردم خونه
خورشید داره می شینه...چراغ مسنجرم رو روشن می کنم تا شاید تارکی امشبم رو با چراغش روشن کنم...بله یه نفر آنلاینه..یه نفر که نه هیچ وقت بهم گفت داداشی و نه در زمان غیبت های چند روزه ام توی این دنیای مجازی برام آف "وای مردم از داوپسی، نگرانتم" گذاشت ...حرف زدیم ...حرف زدیم ... حرف زدیم ...بی اختیار دلتنگی هام رو ریختم روی دایره ...اما یه جمله گفت که ساعت ها گیجم کرد.... گفت:"باورم نمی شه اونی که داره بید مجنونو می نویسه داره این حرف ها رو می زنه و اینقدر در برابر مشکلات ناتوانه "به خودم میام می بینم آره خیلی بچه ام ...به این فکر می کنم که " من پوست کلف... منی که اینقدر توی زندگیم سختی داشته ام و صبورانه با مشکلات دست و پنجنه نرم کرده ام چرا با این باد لرزیدم...
و بعد به آرامی دستانم که حالا یخ کرده اند روی دکمه های کیبرد می چرخند و می نویسم :
"آهای دوست داشتن !!!! حالم از قیافه زشتت بهم می خورد ...دیگر نمی خواهم کسی را دوست بدارم ..چون هر که را دوست داشتم دست زمخت زمانه دوست داشتنم را هاشور زد..."

-حجاب خورشیدت کجاس
بچه تنبل کلاس؟
- خورشید خانم چارقد مشکی نمی خواس
مثل شما با این سرو شکل لباس
کپه ی نور ما سبک تر از هواس
خورشید خانم رها تر از من و شماس
آهای معلم بد!!!! خیلی وقته که از ترس جریمه هایت .جریمه ای خطی ، جریمه های بی حرف ، جریمه های آبی و گاهی هم از لج ابن کج کلاه.سرخورشید خانم یه چار قدر مشکی ضخیم می کنیم ،دیگه جرات نداریم درخت سرباز بکشم ،خاطره ی یار بکشم ،یا اصلا از ترس تو دریغ از یک پیرهن گلدار توی دفتر نقاشی هامون... چیزی که نسیبمون شد گوشه اون نیمکت سخت تخته ای ،غزل غزل خشونت بود و بغل بغل تعارف ....اما مطمئن باش یه روزی، در های این مدرسه رو رنگی ودلباز می کشیم .رو کاغذ های یخ کرده و بی صدا ساز می کشیم ساز می کشیم .....




