
ایمان عزیزم سلام
فدای جان شیرینت پدر
قبل از هر چیز لبان چون گلت را می بوسم و چون جان شیرینم تو را در آغوش می گیرم .حال پدرت را خواسته باشی .خدا را شکر تا کنون حالم خوب است.
ایمان عزیزم گرامی نامه ات که بوی تو را می داد در بهترین ساعات عمرم به دستم رسید.کاملا خوشحال شدم.و دائیت حسین نوشه بود تا هنوز شکلک می کنی .ای قربان شیطنت هایت هم بابا برود.ایمان جان عزیز پدر نمی دانم این روز ها چطور هستی سر حالی یا نه .چهره ات تغییر کرده یا نه ، لبخند می زنی یا نه .امید وارم پدر جان هر طور که هستی خدا یار و نگهدارت باشد .و از روز اول که از تو جدا شده ام .تو را بخدا سپرده ام.
ایمان جان اگر کنار پدرت نشسته بودی و می دیدی که چگونه اشک از چشمان پدرت روی کاغذ می افتد .و چهره درهم پدرت را می دیدی .آن وقت دست پدرت را می گرفتی و نمی گذاشتی نامه بنویسد.
عصمت جان هنگامی که نامه تو را می نوشتم درون نماز خانه پادگان سخنرانی بود و خیلی مرا ناراحت می کرد.و تنها حواسم به نامه تو بود .الان از رادیو صدایی می شنوم که در بهمن ماه، با هم آن را گوش می گرفتیم .و من داشتم نامه می نوشتم که خود به خود اشک از چشمانم سرازیر شد. وبه یاد تو وایمان افتادم .
ایمان عزیزم الان که نامه می نویسم کنار گندم های درون پادگان نشسته ام و به فکر تو افتاده که الان باید کنار تو باشم کنار آفتابگرادن های حیاط عکس تو را بگیرم ..و انشاالله زمانی که برگشتم عکس های زیادی از تو خواهم گرفت.ایمان عزیزم الان یک ماه از تو و مادرت دور هستم .نمی دانم این یک ماه چگونه گذشت و مادر در نامه نوشته بود که چقدر مرا بهانه می کنی .اما به تو قول می دهم که هر گز بیشتر از یک ماه از تو دور نباشم ..نامه ام راتمام می کنم .
قربان قلب کوچکت از جبهه پدرت عباس.
25خرداد 67
پ ن 1: من یک سال اول اسمم ایمان بوده به همین دلیل بابام توی نامه اش این نوشته ...



