تبليغاتX
بید مجنون
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
آمده بودند که بمانند

ساعت سوم است و روی نیمکت خشک آخر کلاس ثانیه ها را به هم گره می زنم ..معلم تاریخ با قدم هایش طول کلاس را گز می کند و باز به اول کلاس بر می گرد .گچ سفیدی بر می دارد و روی تخته سیاه طرحی می کشد و وسط آن می نویسد ((ایران )).شاید این طرح بزرگ نقشه ایران است ،اما نمی دانم چرا هیچ شبیه به یک گربه خفته نیست.کتاب های تاریخ مان را باز می کنیم و  معلم معاهده ترکمن چای را توضیح می دهد ، باز هم جدا سازی گوشه ای از ایران، از این همه بی خیالی ودست ودل بازی حرصم می گیرد که با هر تلنگر و حربه ای کیلومتر ها و فرسنگ ها خاک میهن مان را به بیگانه واگذار کردند .معلم از روی صندلی بر می خیزد  و باز با همان گچ سفید ، نقشه را چند سانتیمتر کوچکتر می کشد . واین بار نه هندوستان  همسایه مان است و نه به دریای مدیترانه ختم می شویم ..در افکار وحسرت هایم دست و پا می زنم که زنگ مدرسه از این آشفتگی نجاتم  می دهد ..

عصر پنج شنبه است و در راه برگشت ، طبق یک عادت سری به گلزار شهدا می زنم ..در میان مزار ها پرسه می زنم وسنگ نوشته هایشان را مرور می کنم .نام ها تک تک از خاطرم می گذرند ، فکه ، دوکوهه،جزیره مجنون ،آزاد سازی خرمشهر ...بی اختیار به محمد جهان آرا فکر می کنم  و  نبودش به هنگام آزادی خونین شهرش.به زنان و مردانی که سرسختانه ایستادند تا یک وجب  هم از خاک میهن مان را از کف ندهیم ،ایستادند تا سال ها بعد معلمان تاریخ، مجبور نباشند نقشه کشورمان را چند سانتیمتر کوچکتر بکشند .و حالا  25 سال از روز های خون وخمپاره می گذرد .25 سال از آن روزی که مردی با صدای لرزان خواند((توجه فرمائید ، توجه فرمائید، خرمشهر شهر خون و قیام آزاد شد))

در یک بعد از ظهر  اردیبهشتی  کنار یکی از همین مردان نشستم ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نبی بهرامی در 20:23 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
من آمدم

سلام  به بودن ها و نبودن هایتان. سلام به لحظه های بی با تویی ها...سلام به بید مجنون مهجور مانده ی این روزها

من آمدم از پس هزاران لحظه خیس و بی باران از پس ثانیه های منفصل و هاج واج ...از پس رشته های پنبه شده و گره های هرگز باز نشده...آمدم از روزهای مغموم و پلاسیده .... می خواهم بمانم شاید سبز ،شاید سرخ و شاید هم کمی خاکستری...

لحظه ای درنگ جایز نیست ، شاید فردایی نرسد و فرداهایی نباشد...پس من همین نزدیکی ام... زیر سایه بید مجنون و آمدنتان را انتظار...

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 19:36 | | لینک به این مطلب
شنبه یکم اردیبهشت 1386
مرخصی

 

من میروم تا شاخه ای دیگر بروید

هستی مرا این بخشش مردانه آموخت

 

 

می خوام یه چند روزی برم مرخصی !!!... دلیلش رو هم ندونین بهتره ...چی؟؟ درس هام نمی زارن ؟؟!!! نه بابا بی خیال، کاش اینقدر اراده و شهامت داشتم که بخوام بشینم سر درس و مشقم ...اینا رو گفتم که یه جور هایی مقدمه چینی کرده باشم برای عذز خواهی ...عذر خواهی از دوست های نازنینی که  سر حوصله اومدن و این یکی ، دو پست آخر رو خوندن..اما من متاسفانه بر خلاف میلم نتونستم بهشون سر بزنم ...شاید اومدن یا نیومدن من  براتون مهم نباشه اما این نیامدنم بیشتر از اونی که فکرش کنید عذابم میده ...و الان هم نه بر حسب وظیفه بلکه بخاطر عشق وعلاقه ای که وبلاگم و در نتیجه مخاطباش دارم  رسما از همه تون عذز می خوام و قول می دم از خرداد این لطفتون که اندازه یه دنیا برام ارزش داره رو جبران کنم ...وآخر این که این پست به این معنی نیست که توی این مدت به طور قطع وبلاگم رو آپ نمی کنم ...چون ممکنه توی کوچکترین فرصت یه چیزهایی رو اینجا کپی و پیست کنم... راستی تا یادم نرفته بگم حتما کامنت های خوشکل تون رو چک می کنم ...پس شیطونی نکنین و بید مجنون رو توی مدت کوتاه از یاد نبرین ....

یا حق

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 13:52 | | لینک به این مطلب