تبليغاتX
بید مجنون
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
هومممم
 

 

نکنه حرف های خامم خاطر عزیز رو آزرد...

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 8:46 | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386
رژ قرمز

 

با بغض می‌گوید:

می‌دونی چند شبِ که تختم رو خیس می‌کنم؟

می‌دونی هر شب کابوس می‌بینم؟

می‌دونی از ترسِ خیس شدنِ رختخوابم شب‌ها سعی می‌کنم نخوابم؟

می‌دونی قرص تپش قلب می‌خورم؟

می‌دونی دیگر همه‌چیز اهمیتش را برایم از دست داده؟

می‌دونی زندگی‌ام تیره و تار شده؟

می دانی روزی هزار بار آرزوی مرگ می‌کنم؟

....

می‌دونی که من دوستت دارم؟

 

دختر در حالی که توی آینه‌ی ماشین آرایشش را درست می‌کند،می‌خندد:

به نظرت خطِ چشمِ آبی بیشتر بهم نمی‌آد؟

 

پ .ن: این نوشته رو از توی وبلاگ سورئالیست اینجا گذاشتم ..

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 21:33 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و ششم مرداد 1386
یه سئوال
 

اگه یه روز توی یه تاکسی لکنته قدیمی که راننده اش فرمان رو دو دستی چسپیده نشسته باشین و یهو متوجه بشین که نفر بغل دستیتون که داره تو خلوت خودش سیر می کنه یکی از اون آدم هایی هست که هر از چند گاهی میره تفحص شهدا .

ازش چی میپرسین ؟

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 18:17 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
مثل همه روز ها

سلام

من بر گشتم...

همین امروز ِ امروز...با کوله ای پر از کلوچه لاهیجان ، عسل سرعین و کلی عکس از درخت و جنگل و دریای گل آلود شمال...

*پ.ن:بعد از ایمیل بید مجنون مایل جدیدم هم به لطف بعضی از عزیزان پسوردش تغییر کرد ...خواهشن پسورد جدید را هم به ما اطلاع  دهید.با تشکر

**پ .ن :(فردای آن روز) : دوست عزیز از اینکه در زمینه تحویل دهی پسورد جدید با ما همکاری نمودی جدا سپاس گذاریم ...خاک تو اون سر بی کفایتت کنن ...هکر پست ..بی جایی نمی رسی...

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 12:19 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفتم مرداد 1386
9 مرداد یه روز متفاوت...

خیلی گلی خانومی.نشد که تولدت رو آنلاین تبریک بگم ...

تقصیر من نبود ...بود؟

از خجالتت درميام. قول ميدم.
قول قول ...

 

پ.ن:شاید عاقلانه ترین کار این روز ها  فرار از گرمای بوشهر باشه ...وای نمک آبرود ...جواهر ده ...و بقیه مخلفات...

 

 

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 13:22 | | لینک به این مطلب
دوشنبه یکم مرداد 1386
زُهره بوُدم ماه شدم

 

 

کرشمه ات  چه دیدنی بود آن روز زیر سقف مسجد شجره که  لباس سفید بدون دوختی بر تن کردی و محرم شدی.محرم یعنی لباس احرام پوشیدن،یعنی خالی شدن از تعلقات و یک دست شدن، یعنی جامه ی سفید برتن کردن و آماده  لمس حجر السود شدن....

شنیدنی بود آنگاه که"لبیک الهم لبیک لبیک لاشریک لک لبیک" بر لبانت جاری شد و بی اختیار هفت بار گرد آن خانه ی مکعبی شکل سیه رنگ چرخیدی... بر گرد چرخیدن یعنی دیوانه مقصود بودن ،یعنی عاشقانه به معشوق  لبیک گفتن...

می چرخم و می رقصم و می نوشم از این جام            بی خود شده از خویشم و از گردش ایام.

 

 

 

                      

 

 واما حالا...

سلام بر آن چشمان نافذ پر سرمه ای که  پشت مشبک های بقیع بارانی شد  و به حال سادگی پر غرور این چند متر خاک گریست ...بقیع یعنی گلدسته های هیچ وقت ساخته نشده ...بقیع یعنی چند متر خاک میان این همه مرمر و هیاهو...

و حالا از سفری برگشتی که چه بسیار آرزوی رفتنش را در سر دارند ... آرزوی هفت بار فاصله بین "صفا" و" مروه " دویدن.  آرزوی اقامتی هر چند کوتاه  در سرزمین وحی... آرزوی بالا رفتن از کوه نور و قدم گذاشتن در غار حرا خلوت گاه محمد (ص)

و نمی دانم شاید این روز ها در خلوت شبانه ات این شعر را زمزمه کنی:

 

مرده بُودم زنده شدم گریه بودم خنده شدم

دولت عشق آمد من دولت پاینده شدم

گفت سرمست نه ای رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب اکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم  وز همه بر کنده شدم

گفت که با بال وپری من پر وبالت ندهم

در هوس بال وپرش بی پر وپرکنده شدم*...

 

 

*مولانا

 

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 8:2 | | لینک به این مطلب