تبليغاتX
بید مجنون
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
یاداشتی بی مخاطب

 

درود به صدای یاغی و بغض آلودی که سکوت قدم های شبانگاهی عابری ولگرد را می شکند :

-"دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره..

لبای خشکیده ام حرفی واسه گفتن نداره

چشای همیشه گریون آخه شستن نداره..".

درود به یار دیرینم ...یاور همیشه همراه ، به تنهایی ام...

درود به طعم تند آدامس نعنایی اربیت... و دوستی همانندش...

درود به صداقت، که لعبتی است این روز ها....

 درود  به زنی شصت و اند ساله که چه دلنواز حرفت را تکرار می کند...

" آدما از آدم ها زود سیر می شن

آدما از عشق هم دلگیر می شن

آدما رو عشقشون پا می گذارن

آدما، آدما تنها می گذارن".

و نفرین به روز های بی میلی و هجوم لحظه های تنهایی...

نفرین به روزگار  بوقلمونی و مردمان خرسند از این ایام زمخت...

نفرین به دنیایی که یک بی موالاتی دلت را بسان حوض بی ماهی می کند... به همان ایستایی و ساکتی... آن روز است که بی درنگ نگاهت را به کوچه باغی خزان زده می سپاری و  سکوتت به شعری مهمان می کنی :

"غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه"

نفرین به بودنی که محکومی به گذارن تدریجی روزها و لحظه هایش،  با طعم پوست انار... و زجر آور تر اینکه  هرگز نتوانی کتابش را کمی تند تر ورق بزنی...حتی یک صفحه...حتی یک بار...

 و لعنت  به پارادوکس فاحش گفتار و کردار...

بداهه گویی را بر تمام دیالوگ های آماده ترجیح می دهم، لعنت به بتن از پیش ساخته....

لعنت به خودخواهی و چیرگی‌اش بر انسانیت... انسانیتی که نسبی شده و نسبیت‌اش را با نمی‌دانم‌هایمان می سنجیم یا  شاید هم عقاید نخ نمای دیروزی...

لعنت به ریش و قیچی که همیشه بازیچه یک دست اند، درست همانند دری که بر یک پاشنه می‌چرخد....

لعنت به خنده های بیات و تلخی که از سر اجبار بر صورتک هایمان نقش می بندد...

لعنت به چوب حراجی که چه آسان بر داشته هایمان می زنیم و چه احمقانه تر دیالوگ های بی انضباط برای توجیه حراج پاییزه...

 لعنت به خرمن و وعده هایش...که به چوب کبریتی تاراج می رود

 لعنت به روزهایی که مثل  خر که در گل گیر کرده است و جُم نمی خورد...

 

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 18:52 | | لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم مهر 1386
خربزه

 

دوش چه خورده​ای دلا راست بگو نهان مکن

چون خمشان بی​گنه روی بر آسمان مکن

باده خاص خورده​ای نقل خلاص خورده​ای

بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو

گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن*

 

*مولانا

 

 

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 17:46 | | لینک به این مطلب