
پ ن::منتظر آگهی بعدی ما باشید...
1- متاسفانه از فوت و فن جغرافیا چیز خاصی نمی دانم که مطلب را بسط دهم.اما به مدد اینترنت و دوستی های مجازی اش به این نکته پی برده ام که کشورمان ایران از آب و هوای کاملا متفاوتی برخوردار است. .مثلا چند روز پیش دوستی از سرمای استخوان سوز تبریز می نالید. و دوستی دیگر از باران های پیاپی و دلتنگی اش از ندید خورشید خانم گلایه داشت. اما مثلا در همان روزها من و بقیه افراد جامعه با لباس تابستانه در اماکن عمومی تردد می کردیم (عزیزم مگه مجبوری از این کلمات استفاده کنی).یا مثلا در مورد باران هم، در اینجا می توان تعداد روزهای بارانی سال قبل را با انگشتان دست شمرد. .در جنوب تمام سال در دو فصل خلاصه می شود، 3 ماه زمستان و بقیه هم تابستانی گرم و خشک.همین است که وقتی بسیاری از مناطق ایران بارانی ترین روزهای سالشان را تجربه می کنند.جنوب همچنان در عطش و گرما به سر می برد. پس اگر قصد سفر به جنوب دارید و در قید بند مرخصی و برگ های سرخ تقویم هم نیستید. بهترین زمان مسافرت اواخر بهمن تا اوایل فروردین است .و این را هم بگویم بدون شک عید نوروز زمان مناسبی برای آمدن به جنوب نیست. چون در آن روز ها بهار جنوب تمام شده است و هرگز آن مناظر زیبای بهمن و اسفند ماه را نخواهید دید .اما با همه اینها هرگز بی گدار به آب نزنید و حتما در چمدانتان چند لباس گرم بگذارید.چون گاهی به مدت چند روز سرمایی عجیب تمام مردم جنوب را می لرزاند و مطمئن باشید این لرزش ربطی به سرما ندیدگی جنوبی ها ندارد.
پ.ن :اگه باز سئوالی در مورد بوشهر داشتید.توی قسمت نظرات بنویسید .تا اون جایی که بدونم حتما راهنمایی می کنم.
2-یکی نیست به من بگه .آخه پسر خوب تنوع طلبی هم حدی داره .مشکل خاصی داری هر روز قالب وبلاگت رو عوض می کنی ؟
به هر حال امیدوارم این یکی یه چند ماهی بمونه.در ضمن این رو هم می دونم قبلی خوشگل تر بود.اما چرا عوضش کردم خدا عالمه.
3- هر چه تلاش کردم نتوانستم در مورد این عکس زیبا چیزی بنویسم.هر چند که بر شیوخ عرب و پرزیدنت احمدی نژاد حرجی نیست اما باز هم غیر قابل تحمل است. نمی دانم شاید هم مجال آن است که ذهنیت مان در مورد اعراب تغییر دهیم و دست از توجیه مسخره "به شیر شتر خوردن و سوسمار..." بکشیم و آنها را رقیبی قوی و جدی بر سر نام خلیج فارس بدانیم .چون به قول سعدی" هرکه را زر در ترازوست،زور در بازوست" و بی گمان درهم و دینارهای این اعراب یک شبه به دست نیماده اند.و بعید نیست و با زور بازو و کیسه های زرشان این وصله نچسب را به نسل های بعد قالب کنند.و شاید هم نسل حال...
گاهی دلم مجنون می خواهد... .مجنون با آن بیشه زار های بیکران و مرداب های پر از زجه... اما چه کنم که نامش با همه دلربایی برایم چیزی جز عذاب نیست... بی شک می دانی، مجنون یعنی دیوانگی یعنی دلدادگی...مجنون یعنی گذشتن از داشته ها و خواسته ها... اصلا یک دنیا حرف پشت نامش گرفتار است... شاید هم یک دنیا دل.کسی چه می داند؟ با همه اینها هر بار نامش پریشانم می کند و بغضی عجیب بر خنده هایم چمبره می زند... آهای مجنون ! شرمت باد اگر دیده های آن روزگاران را بازگو نکنی... مجنون با توام. بگو 4 تیر 67 چه گذشت. بگو تا من هم بدانم آن روز ،پدرم آخرین زمزمه هایش چه بود... دوستی میان هق هقش می گفت:"عراق ها جزیره رو گرفته بودن،پدرت زخمی بود. .نمی تونست حرکت کنه. جا مونده بود. من هم می خواستم کمکش کنم اما نشد.اون هم تقاضای کمک نکرد...فقط فریاد می زد و اسم تو رو می گفت... نبی نبی نبی" لعنطی بگو آخرین جمله چه بود...بگو وقتی صورتش بر خاک گرمت نشست ، چه می گفت.چه می خواند...چه می خواست...
روزی که آمد مجنون یک پاکت همراهش بود... یه پاکت با 36 عکس تا نخورده... دوستی می گفت: "هرشب زیر نور فانوس می نشت،یکی یکی عکاس رو نگاه می کرد... .بعد می گفت:عکس پسرمه، می خوام یه فوتبالیست ازش بسازم...شب قبل هم همین رو گفته بود..پریر شب هم همین طور ..خودش هم می دونست.از خنده هاش معلوم بود"مجنون کو پدرم؟کو خندهایش؟ کو خنده هایم ؟ کو عکس هایش؟ زیر کدامین سنگ... بین کدام بیشه...پشت کدام پستو...جا ماند؟ روزی که برگشت من نبودم. یعنی نخواستند که باشم..چند استخوان سرد که دیدن نداشت... اما شنیدم به جز یک پلاک چیز دیگری همراهش نبود...الان هم نه او هست، نه عکس ها و نه من فوتبالیست .. لباس های فوتبالی اش هم خیلی وقت است بوی نفتالین می دهند... اصلا می دانی؟! از فوتبال متنفر شدم، حتی بدون اون نگاه هم نکردم، یعنی نتوانستم نگاه کنم. فقط گاهی روی سیمان های داغ کنارش می شینم. جایی بس ساکت و آرم که تا دور دست ها پیداست.گه گداری گنجشکی ولگرد بر میله های آهنین سقفِ ایرانیتی نفسی چاق می کند و نا خواسته سکوتمان را بر هم می زند... آنجا تنها جایست که می توان سکوت کرد و حرف زد... بغض آلود و گریان حرف زد...خندید و حرف زد...حتی با لب ها بسته هم می توان حرف زد... شنیده ای لابد، حرف زدن با دل، زبان سر حاجت نیست... مجنون! دو قدم آن طرف تر امام زاده پیر با گنبدی لاغر اما استوار نا خدا گاه "اسلام علیک با حبیب الله" بر زبان جاری می کند.. هیاهوی شهر سکوت امام زاد را می بلعد.اما تنهایی ام را نه..
مجنون نیستی ببینی رقص دسته جمعی پرچم های افراشته بر مزار ها... سبز، قرمز و سفیدی که در آن غروب به سرخی می زند. مجنون سرخ نمی خوام... در جستجوی آبی ام شاید هم سبز بهاری...




