ساعت سوم است و روی نیمکت خشک آخر کلاس ثانیه ها را به هم گره می زنم ..معلم تاریخ با قدم هایش طول کلاس را گز می کند و باز به اول کلاس بر می گرد .گچ سفیدی بر می دارد و روی تخته سیاه طرحی می کشد و وسط آن می نویسد ((ایران )).شاید این طرح بزرگ نقشه ایران است ،اما نمی دانم چرا هیچ شبیه به یک گربه خفته نیست.کتاب های تاریخ مان را باز می کنیم و معلم معاهده ترکمن چای را توضیح می دهد ، باز هم جدا سازی گوشه ای از ایران، از این همه بی خیالی ودست ودل بازی حرصم می گیرد که با هر تلنگر و حربه ای کیلومتر ها و فرسنگ ها خاک میهن مان را به بیگانه واگذار کردند .معلم از روی صندلی بر می خیزد و باز با همان گچ سفید ، نقشه را چند سانتیمتر کوچکتر می کشد . واین بار نه هندوستان همسایه مان است و نه به دریای مدیترانه ختم می شویم ..در افکار وحسرت هایم دست و پا می زنم که زنگ مدرسه از این آشفتگی نجاتم می دهد ..
عصر پنج شنبه است و در راه برگشت ، طبق یک عادت سری به گلزار شهدا می زنم ..در میان مزار ها پرسه می زنم وسنگ نوشته هایشان را مرور می کنم .نام ها تک تک از خاطرم می گذرند ، فکه ، دوکوهه،جزیره مجنون ،آزاد سازی خرمشهر ...بی اختیار به محمد جهان آرا فکر می کنم و نبودش به هنگام آزادی خونین شهرش.به زنان و مردانی که سرسختانه ایستادند تا یک وجب هم از خاک میهن مان را از کف ندهیم ،ایستادند تا سال ها بعد معلمان تاریخ، مجبور نباشند نقشه کشورمان را چند سانتیمتر کوچکتر بکشند .و حالا 25 سال از روز های خون وخمپاره می گذرد .25 سال از آن روزی که مردی با صدای لرزان خواند((توجه فرمائید ، توجه فرمائید، خرمشهر شهر خون و قیام آزاد شد))
در یک بعد از ظهر اردیبهشتی کنار یکی از همین مردان نشستم ...
ادامه مطلب

سلام سردار. می خواهم درد دلی کنم. می خواهم از قصه غصه هایم بگویم. قدری به حرف هایم گوش کن. به حرف های یک نسل سومی که مدتی است به راحت طلبی و مرفه بی درد بودن متهمش کرده اند.
سردار! خیلی وقت است که دل تنگم. دل تنگ از بی اعتنایی هایی که این چند سال متحمل شدهام. دل تنگ از طعنه و زخم زبان هایی که این روزها می شنوم.
سردار! وقتی دل تنگ شدم که بعضی از یارانت گفتند من و رفیق نمیکت نشینم توان انجام دادن کارهای سخت زمان شما را نداریم. گفتند ما نمی توانیم مثل تو و یارانت پشت صف های اعزام نیرو برای رفتن به جبهه ها صف ببندیم.
اعتراف می کنم که شاید من و رفیقانم جرات و شجاعت شما و همرزمانت را نداشته باشیم اما کاش بودی و می دیدی که همین جوانانی که به تنبلی متهمشان کرده اند چگونه برای رفتن و کمک به زلزله زدگان بم صف کشیدند و با چه حالی برای خاکسپاری تن خاکی تو و یارانت که در شلمچه، دوکوهه و طلائیه جا مانده بود، اشک ریختند.
همین جوانانی که از روی قیافه و طرز لباس پوشیدنشان نسبت به ایمان وعقیده شان قضاوت کردند و متاسفانه قضاوتی منصفانه نبود.
سردار! آن روزها به صرف جو حاکم بر کشور و جنگی که بر ما تحمیل شده بود، ارزش ها فرق می کرد. آن زمان نشانه مردانگی و شجاعت در خنثی کردن مین ها و بازایستادن تانک ها از پیشروری بیشتر بود اما اکنون وضع فرق کرده است.
عصر حاضر را به ظاهر زمان صلح نامیده اند. زمانی که مدال المپیاد های جهانی و عقب نماندن از قافله علم و دانش، نشانه شجاعت و دفاع از کشور است.
سردار! تو با کلاش و موشک می جنگیدی و من نیز اکنون می جنگم اما با سلاحی متفاوت. سلاح امروز من قلمم است. تو آن روزها باید سنگینی آرپیجی را بر روی شانه های پرتوانت متحمل می شدی و من هم امروز باید سلاح خود را پرفشار در دستانم نگاه دارم.
جنگ ما، دیگر جنگ آرپی جی و موشک نیست. جنگ مدال هایی است که جوانانمان در عرصه های جهانی برای سرافرازی این آب و خاک از دیگران می ربایند.
آری ...سردار! این را خوب می دانم که آن روزها همنشینت صدای صوت خمپاره بود و بوی گاز خردل. می دانم جنگ تو جنگ تن بود با تانک. همه اینها را می دانم و به شجاعت و مردانگی ات ایمان دارم و قدر دان دلاوری آن سال هایت هستم.
سردار امید دارم که از جسارت های این نسل سومی نرنجیده باشی . اما این اطمینان را به تو و همرزمانت می دهم که برای دستیابی به آرمان هایی که تو برای به دست آوردنشان جسم و جانت را به خاک و خون کشیدند، از هیچ تلاشی فروگذار نباشم.



