تبليغاتX
بید مجنون
شنبه پانزدهم مهر 1385
عمو زنجیر باف

 بالا نوشت :از دیروز تا حالا به خاطر یه اتفاق خوش اما  کوچولو حالم از این رو به اون روشده ... زنده باد خوشی ... زنده باد خنده ... به کوری چشم بعضی ها من خوبم ...

-عمو زنجیر باف

-بله

-زنجیر منو بافتی ؟

-بله

-پشت کوه انداختی؟

-بله

-بابا اومده؟

نه... بابا هنوز نیومده ... نمی دانم ، شاید دیگه هیچ وقت نیاد...

این بازی رو هرگز دوست نداشتم...گوشه ای می نشستم و به پگاه ، پویا و علی خیره می شدم.اونا غرق در رویای کودکانه شان و من هم غرق در تجسم عموزنجیر باف،کوه ، بابا و زنجیر نبافته اش... اونا حلقه دستشون رو محکم تر می کردند و من هم دستم زیر چانه ام و به سر خوشی بچه گانه شان حسودیم می شد... اونا دست هم دیگه رو می فشردن اونقدر که دستاشون سرخ می شد و من هم به خنده های ساختگی مادرم دل خوش می کردم... خنده هایی که هنوز ساختگین...

بعد بلند می خوندم

بله ، بابا اومده

چی چی آورده؟

یه سبد حسرت

-با صدای چی ؟

-با صدای توپ وخمپاره...

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 11:41 | | لینک به این مطلب