تبليغاتX
بید مجنون - مفتعلن،مفتعلن کشت مرا
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
مفتعلن،مفتعلن کشت مرا
پاییز+خاطره+نقاشی

"ویار" یک احوالپرسی خارج از خطوط "صفر و یک" ام.احوالپرسی ای نه از پس چه می دانم هایمان و  ضبط شده بر آداب لاجرم.سلامی می خواهم به نشانه سلامتی ، به نشانه شوق دیدار ...این روز ها خاطراتم  محوند و سردرگم...بگمانم در عبور از خم یک جاده نمناک، در میان سپیدی لرزان مه و بوته های بادام کوهی جامانده اند. دیگر به یاد ندارم انعکاس صدای کولی دوره گرد، میان تنفس موسیقی بی رحم چکش و سندان.. .و باز هم ترانه همیشگی اش:"دلم را جز تو کس دلبر نباشد / به جز شور توام در سر نباشد" ؟های استاد حسن کولی! .هنوز هم اندکی کنارت بنشینیم، خستگی یمان را به چای در آن استکان کمرباریک مهمان می کنی؟.. به لحظه های فراوان محتاجم برای تصوری روشن، از خاطره دکه نوشابه فروش چند کوچه ان طرف تر . خاطره صدای لرزان ضبط صوت اسقاطی  قرمز "سونی" با کاست همیشه گی اش:   "فریاد زدیم که چرخ گردون / لیلا تو نداده ای به مجنون" آن روز ها چیزی نمی دانستم. اما حالا فریاد می زنم :چرخ گردون کو لیلا؟ کو مجنون؟کو عاشقانه هایشان؟کو عشق ها و عهد های ناگستنتی حتی با مرسدس بنز و ویلای پسر فلانی لعنت به تو، لعنت به زمانه ...زمانه ای که شقایق و شبدر هم آغوش داس است باغ همنشین تبرهای پولادین...لعنت به شهر درندشتی که برای تسخیرش، محکومی تا پاسی از شب حافظه ات را به دست زمختِ ثلاثی مزید، مجرد و حکمت مشا بسپاری...لعنت به جمله هایی که زیبایشان با نقاب "مفتعلن،مفتعلن" رقم می خورد...شاید وقت آن رسید سرود تنهایی ام را به "مفتعلن،مفتعلن کشت مرا" تغییر دهم...لعنت به غول آهنینی که این روز ها بلدوزر می نامندش ...الهی نفله شوی آقای بلدزر که تخته سنگ های مشرف بر چراغ های شهر را به نیش کشیدی..آنجا راز هایی به وسعت تمام زنجیر های بی رحم تو مدفون بود .آنجا نقطه ثقل تنهایی های من بود..آنجا عربده گاه شبها تنهایی و پر ستاره ام بود...آنجا کرور کرور خاطره بر حافظه پریشانم برای روز مبادا نوشتم...نفرین به تو که بر تمام نوشته هایم خطی سرخ کشیدی...نفرین .نفرین .نفرین...

 دلم گرفته. دلم عجیب گرفته...این روز ها چه حجمی دارند.عقربه ها متواری برای گذر از ثانیه ها و دقیقه ها مردٌد‌اند..این روز ها نگاه آبستن اشک است و بی تاب یک شانه برای زایمان...این روز ها بسان سکوت ام و عاشق شنیدن...این روز ها پرچم خنده هایم نیمه افراشته است...این روز ها شعری سروده ام  با ریتم مارش حمله: "و این منم جوانی نو نوار/ که نارنجک به کمر می بندم و به جنگ غصه ها و همه نبودن ها می روم"

 

پ ن: گاهی که بد طور دل می گیره.شاید یه آهنگ (My Immortal) بتونه آدم رو نجات بده

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 16:17 | | لینک به این مطلب